خرید بک لینک

3 شب قبل از خواب ساعت رو روی 5 و نیم تنظیم کرده بودم. زنگ نخورده بود. ساعت 8بیدار شدم. زمین و زمان رو لعنت فرستادم و بعد از چند لحظه زدم زیر گریه. چند دقیقه اشک ریختم. جلوی هق هقم رو گرفتم تا کسی متوجه نشه. دستمال رو برداشتم و فین کردم. تموم شده بود. آروم شده بودم.

برچسب ها :

برچسب: ساعت,صبح,یکشنبه,خرداد, نویسنده: یلدا میرزاپور تاريخ: دوشنبه 6 شهريور 1396 ساعت: 19:38

وقتی که ذهنتون متفاوت از جامعه اطرافتون در حرکت باشه؛ یک روزی به جنون می رسید. و یا مجنون خطاب می شید. یک روزی ناهنجار به شمار میاید و کم کم طرد می شید. آینده ی کار رو میبینید اما ذهنتون نمیتونه خاموش بشه. فکر می کنه، فکر می کنه و فکر می کنه... و شما لذت می برید، لذت می برید، لذت می برید. + هنوز با یادآوری پست قبلی قلبم درد می گیره.+ بزرگ ترین خوشبختی من همین متفاوت بودن ذهنمه و از اون بزرگ تر، دا

برچسب: مجنون,متفکر, نویسنده: یلدا میرزاپور تاريخ: يکشنبه 5 شهريور 1396 ساعت: 2:30

ساعت 5و 38دقیقه ی صبحه. حال خوبی ندارم. در واقع حال عجیبی دارم. یک عالمه حرف جمع شده توی دلم اما نمیدونم از کجا باید شروع کنم؟! دیروز 8قسمت سریال دیدم. 8ساعت یک گوشه دراز کشیدم و زل زدم به گوشی 6و چند اینچیم. گوش هام درد می کنن. جای هدست رو هنوز روی لاله ی گوشم احساس می کنم...
قرار نبود از دیروزم بگم. قرار بود از کجا شروع کنم؟ از احساسم به نوشتن؟ از حس عقب موندگی، حس گم شدن؟ از دل تنگی عجیب و دل شوره ای که رهام نمی کنه؟ دل تنگی برای کی، برای چی؟

برچسب ها :

برچسب: خوابی, نویسنده: یلدا میرزاپور تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 23:18

مذهبی؟ یک زمانی بودم. یک زمانی از اون دست مذهبی های خیلی خشک بودم. آهنگ قساوت قلب می آورد، روسریم 6دور دور سرم می چرخید و یک تار موی بیرون زده روانیم می کرد. نماز و روزه به جا بود هرگز قضا نمی شد. چند سالم بود؟ خنده داره اما 8_9سال شاید. توی همون سال ها کم کم تغییر کردم. مسیر عجیبی رو طی نکردم. فکر می کنم فقط سال به سال ذهنم بازتر شد. اول از خواهر و برادرم الگو گرفتم. یادم نمیاد چی شدم. اما مذهبی

برچسب: امروز, نویسنده: یلدا میرزاپور تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 23:18

ساعت 5 و 16 دقیقه ی صبحه. رتبه کنکورم چند روزیه که اومده. 3033. انتخاب رشته کردم. نمی دونم قراره چی بشه. تا الان بیدارم. چند وقتیه زیاد تا این موقع بیدار می مونم. باید برای زندگیم بجنگم و دارم راه و رسم جنگیدن یاد می گیرم.

+ امسال می تونه بهترین باشه می تونه بدترین.

برچسب: گودی,انداز,آینده, نویسنده: یلدا میرزاپور تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 23:18

بهم گفت آدم ها برای رسیدن به چیزی که داری بهش می رسی خیلی بیشتر تلاش می کنن. اول سکوت کردم اما بعدتر دیدم من آدم سکوت کردن نیستم. بهش گفتم من کم تلاش نکردم. یک سال تمام اگر جون کندن های مدرسه نبود، 7صبح باید اداره می بودم. تابستون رو تجربه نکردم، سیر نخوابیدم، بدون هیچ پولی اداره رفتم، به اندازه همه ی خبرنگارهای دیگه جون کندم و مخفیانه کارهایی که تقی نژاد به خاطرشون پول می گرفت رو من انجام دادم. د

برچسب: ایستاده,گذشته, نویسنده: یلدا میرزاپور تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 23:18

می گفت داییتون همیشه میگه عشقشه و خواهرزاده هاش. خیلی دوستتون داره انگار، همیشه میگه.

و ما کیلو کیلو قند توی دلمون آب می شد.

برچسب: لعنتی, نویسنده: یلدا میرزاپور تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 23:18

از بعد از امضای فرم های کارت بانکیم، اولین بار بود احساس بزرگ بودن می کردم. امضای من پای چند تا برگه ی مقوایی داشت می شد سند برای یه شرکت معتبر! خنده دار بود. خیلی خنده دار بود. همین دست ها که چند وقت پیش فقط بلد بودن رو کتاب های خواهر و برادر خط خطی کنن، دیروز امضا می زدن سمت چپ اون کاغذ مقوایی های معتبر!

پ.ن: لازمه بگم چقدر استرس داشتم و چقدر احساس خم شدن زیر باز همون خط خطی های امضا مانند؟

پ.ن2: یعنی تا یک ماه دیگه من اون دختر دانشجوی شاغلی هستم که همیشه توی رویاهام می دیدم؟

برچسب: کیلویی, نویسنده: یلدا میرزاپور تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 23:18

ذهن من همیشه پر از رویای دانشگاه تهران بود. رویای اون ساختمونی که بعد از هر بار انقلاب رفتن چند دقیقه ای بهش خیره می شدم. می شه گفت عاشق دانشگاه تهران شدم؛ عشق در یک نگاه. اما 9اولویت انتخاب رشته ی من رو دانشگاه علامه پر کرد. این جمله رو با حسرت نمی نویسم چون برای این 9شماره شبانه روز فکر کردم و تحقیق کردم. با یه استاد دانشگاه مشورت کردم، با معلم دبیرستانم، با چند تا دانشجوی اینستا. نتیجه ی پرس و

برچسب: نهال,عشقی,درخت, نویسنده: یلدا میرزاپور تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 23:18

کم کم آدم های بی ارزش رو از زندگیتون حذف کنید. همون هایی که ذوقی برای دیدنتون ندارن. همون هایی که راحت بودنشونو به دیدنتون ترجیح می دن. از زندگیتون حذفشون کنید. بی ارزش هایی که باعث می شن احساس مزاحم بودن کنید. بدون اینکه بهشون بگید حذفشون کنید. بدون اینکه هشداری بدید و یا بدون اینکه براشون اشکی بریزید. اونقدر ارزشی براشون نداشتید که براتون بی ارزش شدن. + اونی که از من یاد می کنه تا ابد عزیز می مو

برچسب: چشمی,دیگر,ریزد, نویسنده: یلدا میرزاپور تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 23:18

آدم ها همه حسادت می کنن. یا حداقل من از اون دسته آدم هام که از حس حسادت خالی نیستم. بزرگترین حسادت من به یکی از هم سن و سال هامه. آرزوی من توی دوران کودکی نقاش و نویسنده شدن بود. در واقع این چیزی بود که سوم ابتدایی ناخودآگاه در جواب ناظممون گفتم. بعد از اون این فکر رهام نکرد. دلیل حسادت الان جمله ی اون لحظه است. چند سال گذشته و من الان میبینم طاهره، دوست قدیمی من، کلاس نویسندگی رفته. چند وقت پیش ب

برچسب: باتلاق, نویسنده: یلدا میرزاپور تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 23:18

داشت می گفت که هرگز اون کسایی رو نمی بخشه که با این فرهنگ ها ازمون یه عالمه لذت طبیعی زندگی رو گرفتن. بعد شروع کرد به اسم بردن... و من با تک تک چیز هایی که می گفت قلبم درد می گرفت.


+ زندگی من می تونست متفاوت تر باشه...

برچسب: زندگی, نویسنده: یلدا میرزاپور تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 23:18

صفحه بندی